#تا_آسمان_پارت_269
لا اقل بعد آن جرو بحث توقع این تن صدای پائین را نداشت.
_میخواستم... بگم.....
مهرادبرگشته بود برای رفتن که ایستاد.از میان دربازنیم رخ صورت او را دیدزد.
از این زاویه آرواره های سفت شده ی فکش را بهترمیدید و برجستگی لب زیرینش را.کمی بالاتر تیغه ی کشیده بینی اش ...صورت شیو شده اش . چرا هیچ وقت ته ریش نداشت?
چرخش چند درجه ای گردنش ونگاه منتظرش را دید و اخمی که جایش را امروز داده بود به کنجکاوی.آنقدری چشمهایش دقیق شده بود که, میتوانست خط ریش مرتبش را هم ببیند.لعنتی به این دله بازی خودش فرستاد.لپش را از داخل گاز گرفت.
_میخواستم بگم... بی زحمت فاکتورشم بگیری.....
سکوت او باعث شد جفت لبهایش را بکشد به دهان:کارتمو بیارم الان?
_تا سقف چند?
دهانش باز ماند از حرف او.هنوز نفهمیده بود منظورش را.
_مهم نیست هزینش چقد بشه?موجودی کارتت کم نباشه?
در حال آنا لیز جمله اش بود که لبخند مسخره اش را دید:اصلا حواسم به حسابای بانکیتون نبودا... هزینه سرویس یه دویست وشیش که دیگه چیزی نیست....
با صدای بسته شدن در پلکش تکان خورد.
romangram.com | @romangram_com