#تا_آسمان_پارت_268

صداشم نمیاد اص...

_خیله خوب فهمیدم...

دستش را تکان داد׃سوئیچو بده .. برم یه نیگا بهش بندازم...

نگاهش را بالاخره از نگاه او کند. بلند که شد تازه متوجه فاصله ی نزدیکشان شد. دنبال کیف توی اتاق چرخید.نفسش هنوز جا نیفتاده بود?

_تو هال انداختیش....

صدای او را درست از بالای سرش شنید. ایستاد. میان گومب گومب های توی سرش این ضربان قلبش بود که با بالاترین میزان ممکن می زد.

از کنارش که گذشت موج بزرگی از هوای او گردَش پیچید.تلخ ...سرد... گزنده.همه چیز این مرد در هماهنگی کامل بودند باهم.

ته آت و آشغالهای کوله سوئیچ را پیدا کرد.همان چند ثانیه تا آمدن مهراد ,به اندازه ی ساعتی گذشت.

_امروز که لازمش نداری دیگه?

_نه... دیگه لازمش ندارم....

کنجکاو شد برای فهمیدن علت مکث او.نگاهش کرد.نگاهش میکرد?آنطورجستجوگر?امروز حتما یک چیزیش میشد این مرد.حضور بی وقتش وسط روز... این چشم چرا نی های عجیب و غریب....

اگراز آن خط اخم بین ابرویش فاکتور میگرفت ,میتوانست با قاطعیت قسم بخورد که آرام بود امروز. زیادی هم آرام.حتی با کمی خوش بینی, خوش اخلاق هم به حساب می آمد.


romangram.com | @romangram_com