#تا_آسمان_پارت_267
_چرا با ماشین نیستی امروز?
معده اش به هم پیچید.نگاهش تا روی سیبک او سر خورد.این هم سوال بود?بعد از آن همه جیغ و داد و کولی بازی که راه انداخته بود سرش, حداقل انتظارشنیدن این یکی رانداشت.
-استارت ...نمیزنه...
اولین بار بود که قدمهایش از زیر طاق این اتاق رد میشد.?
گردنش بیشتر بالا رفت.حس خوبی نداشت از اینکه نشسته بودزیر سایه سنگین نگاه او.به پیش آمدن آرام دستش نگاه کرد و موهای سیاه روی ساعدش. به آن خطوط کبود ودرهم نا آشنا.
باور نمیکرد چشمهای خودش را.... سکون و آرامش آن صدای تهی از تحقیررا...
آن لبهای خالی از پوزخندرا....
آن چشمهای بدون نفرت را....
گردن کمی کج شده اش را....باور نمیکرد...نمیکرد..
_کلا استارت نمیزنه یا فقط روشن نمیشه...?چه جوریه?
گیج بود گیجتر شد.چشمهای گردش را بلند کرد׃ها...?
نگاه گیر کرده او راکه دید به خودش آمد׃نه.. چیزه فک کنم...استارت نمیزنه...ینی ....
romangram.com | @romangram_com