#تا_آسمان_پارت_266
با صدای فریادمهراد,پلکش تکان خورد.
-میدونی چند بار زنگ زدم...?
یک قدم برای رفتن برداشت.
_با توام....نشنیدی...?
کوله اش که کشیده شد. بی طاقت مثل خودش داد زد:ولم کن...نه....نشنیدم...
کوله راحرصی کوبید روی زمین:نمی خوام بشنوم... نمی خوام....چی میخوای ازجونم... اصلا برا چی زنگ میزدی...دست از سرم بردار... اعصاب منو گندتر ازینی که هست نکن...
خیره شد توی چشمهای بهت زده ...مات... وناباورش.
پلکهایش نم گرفت.
به نفس نفس افتاد اما صدایش همان طور که به یکباره بلند شده بود همانطور هم فرونشست. کف دستهایش را با التماس چسباند به هم: خواهشا ...یه... امروزو... کاری...به ..کارم.... نداشته باش...
شال آویزان را از دور گردن کشید و رفت سمت اتاق خواب.روی تخت که نشست خیره شد به کف پوش راه رو. هر لحظه منتظر بود تا صدای بسته شدن در ورودی را بشنود.
داد زده بود و عجیب احساس سبکی میکرد.سکوت توی خانه زیادی سنگین شده بود.خودش هم نمیدانست چرا امابه طرز ابلهانه ای انتظار داشت بیایدو....
نگاهش از روی جین آبی سنگ شور بالا رفت. عرض شانه هایش قاب در را پرکرد.موهایش فقط چند سانت با طاق در فاصله داشت.با گیجی زل زد توی آن یک جفت تیله ی سیاه .
romangram.com | @romangram_com