#تا_آسمان_پارت_265

نه سرش را بلند کرد,نه حرفی زد.نگاهش گره خورده بود به پوسته های قالیچه چرمی زیر پایش.منتظرایستاده بود تا از سر راهش کنار بکشد

رایحه ی تلخ ادکلنش را هیچ دوست نداشت.صاف میرفت توی سلولهای مغزش....سعی میکرد از راه دهان نفس بکشد.نگاهش کمی بالا رفت. تا آرم تمساح سرخ رنگ روی سینه ی تیشرتش...روی همان دو دکمه ی باز مانده.

_کجا بودی تا این ساعت?

باز هم به عادت همیشه اش زد روی صفحه ساعت وامانده اش.

_ساعت ده و نیم کجا الان کجا....?

سرش را چرخاند وحجم بزرگی از نفس کلافه اش را فوت کرد.کاش فقط همین یک امروز را سرش منت میگذاشت و پر به پرش نمیداد.

بیشتر از این توان سر پا ماندن را نداشت.

مهراد را با ضرب محکم بازو,از سر راه کنارش زد. کوله افتاد روی ساعدش:پارک....خیابون... کوچه...کجا می خواستی باشم...?

_صبر کن ببینم...

با همان بازوبه جای قبلی اش تقریباپرت شد. با فشار ی که به بازویش وارد شدمجبورشد سر بلند کند.چسبیده به سینه اش ,چشم دوخت به تکان لبهایش .

_اون گوشی صاب مرده رو واسه چی با خودت بر میداری?

نفسش هم تند بود و بوی عطر لعنتی اش را میداد.بازوی شل و ولش را با کمترین تقلارها کرد. صدایش بی رمق بود و بی جان :ولم کن...


romangram.com | @romangram_com