#تا_آسمان_پارت_264

درست در برابر آفتاب و آسمان...آن میشی های جان گرفته... آن صورت گردالوی خندان.....پلک گرم شده اش بازتر شد...لبهایش هم....

مردمکهایش سوخت و لرزید.....اشک راه گرفت....آن چند هجای نا مفهوم میان بازدم تب آلودش ,بغض شد:ها.........له......

***

گوشی میان انگشتانش بود و صدای هاله هنوز توی سرش که قدمهای کشدارش کج شدسمت کوچه ی سوت و کور.تصویر خانه ی براد ر زنده ی شوهرمرده اش شبیه سرابی میلرزید.میرفت بالا... می آمد پائین....

نمای پی وی سی سفید خانه ی انتهای بن بست ,با آن شیروانی سرمه ای که میرسید به سر در بزرگ, پیش چشمهایش دو دو میزد.

تمام راه را گفته بود.....حرف زده بود.... بغض کرده بود و اشکهای ریخته و نریخته اش را برای هاله ی دور مانده پس زده بود.....

امروز بالاخره وا داده بود...بعد نزدیک به دو ماه تسلیم شده بود .....در برابرهاله...کسیکه انگار فقط تلنگر صدایش کفایت میکرد تا پوسته ی پر شکاف و تَرَکش سرانجام بریزد و آوارشود.

هاله ای که تمام زیرو بم هایش را ازبر بود...هاله ای که امروز تنها و تنها سکوت کرده بود و گذاشته بود خالی شود سینه ی درمانده اش....

هاله ای که امروز تنها شنیده بود......شنیده بود و پا به پایش اشک ریخته بود... هق هق هایش را خفه کرده بود....دست آخرجیغ زده بود.. فحش داده بود....

هاله بی شیله پیله بود..از هیچ کس ابایی نداشت.. به زمین و زمان ناسزا بسته بود...درنهایت بی لیاقتش خوانده بود...گفته بود حقش است...

گفته بود حماقت کرده و باید تا تهش پای تصمیم احمقانه اش بماند....کلید را توی قفل بزرگ در پیچاند....سرش را بلند کرد....

با حسرت چشم چرخاند روی شاخه های تر عشقه باغ مجاور که میرفت سر در حیاط رابپوشاند....ورودی خانه را که باز کرد ,سینه به سینه اش شد......


romangram.com | @romangram_com