#تا_آسمان_پارت_262
یاد "حوله "گفتنهای کاوه ولب جویدن های حرصی هاله, همراه شد با رد اشکی که روی صورتش راه باز کرد.
سرش افتاد روی شانه... نگاهش به انگشتان گره شده اش میان چمن هاو حواسش پ ی آن روزهای "انگار هرگز نبوده"....
امروز آمده بود اینجا تا هاله را به یاد بیاورد.هیچ چیز به اندازه ی این سایه سار کهنسال ,جای خالی بودنش رابه رخ نمیکشید.
با صدایی زخمی اسمش را زمزمه کرد:هاله.....
انگار که میشی های براق و درشتش توی آن صورت گردالوی سفید همینجا بود...
درست پیش رویش. ....پلک که میزد ,هاله نشسته بود پشت پلکها یش و نمی رفت...
کاشکی بود ...توی همین لحظه , که بیشتر از هر وقت دیگری او را کم داشت.. کاش بود و مثل قدیمها مزخرف میبافت و میبردتش به هپروت .. ولی فقط بود....
ترم سه هاله هم ازدواج کرد وشد عروس راد ها .بعد ه ها کاوه برای محمد اعتراف کرده بود که عاشق همین نجابت وحجب و حیایش شده...
هاله بود و تمام سیاستهای رو کرده ونکرده اش !
نه حجبی در کار بود ونه حیایی. فقط از ترس حساسیتهای حدید بود که آسه میرفت وآسه می آمد.
اشک گوشه پلک چین خورده اش مانده بود......به پهلو غلتید و عطر گس خاک تیره رابه ریه کشید....
هاله!
romangram.com | @romangram_com