#تا_آسمان_پارت_260
در جواب لبخند واشاره ی سر مرد اخم غلیظی تحویلش داد و از خیابان رد شد:مرسی مادر جون....
_مطمئنی نمی خوای بیای..?
_بله مرسی..
_باشه منم اصرار نمیکنم.. تعارفم ندارم باهات... میدونم دوست دارین تنها باشین...
آرام آرام راه گرفت از کنار خیابان. هر کاری کرد نتوانست پوزخندش را جمع کند:این حرفا چیه...
_یه امروزو حداقل برای خودت باش... نشین توی خونه.. برو بازار.. خرید کن..یه کم از این حال و هوا در بیا...
سرش تکان تکان میخورد با هر کلمه ی حاج خانوم
_برو یه آرایشگاهی.. دستی به سرو صورتت بکش.. یه رنگی.. مشی... چه میدونم..
دل حاج خانووم انگار پرتر از دل خودش بود که دم به دم آه میکشید:آدم خودش بایدبرای خودش خوشی بسازه دخترم... زندگی همینه دیگه مادر....دنیا به هیچکس وفانمیکنه.. تا بوده همین بوده...
نفسی بیرون داد:بازم شکر.. راضی ام به رضاش.. خدا حفظتون کنه... کاری با من نداری?
_نه ممنون که تماس گرفتین... سلام برسونین...
خداحافظی کردو گوشی را پائین آورد.
romangram.com | @romangram_com