#تا_آسمان_پارت_259
با مشت دوباره و دو باره کشید روی پلکش:کمی خسته بودم...
کوله اش را کشید و گوشی را دست به دست کرد: گفتم یه کم بشینم تو پارک .. داشتم بازی بچه ها رو تما شا میکردم....
نگاهش به محوطه بازی افتاد و دخترک با مزه ای که نشسته بود پای سرسره و کنارنمیرفت . لبخندی به لبخند تخسش زد و راه افتاد سمت خروجی پارک
_خودت دست به کارشو قربونت برم.. ...بشین بازی بچه ی خودتو تماشا کن.
حتی فکر کردنش هم سخت بود. حتی تصورش هم محال بود.
_حاجی خوبن?
انگار حاج خانوم هم پی به بی میلی اش و تغییر مسیر بحث برد که آه کشید:اونم خوبه..اگه ناهار درست نکردی بیا اینجا...
خیره به سنگ فرش های لوزی زیر پایش ,لبخندش پهن شد:نه.. ممنون.. میرم خونه...
_امروز تولدته.... فکر نکنی پیر شدم و فراموش کردما....
با شنیدن این حرف بلند بلند خندید .
نگاه خیره ی مرد جوانی ثابت شد روی لبخند ش:ای جان دلم......
صدای خنده ی حاج خانووم می آمد:الهی پیر شی....
romangram.com | @romangram_com