#تا_آسمان_پارت_258

چشمهایش را با لذت بست و گذاشت شیرینی این" مادرم" گفتن بشیند توی جانش.

_الو.. مادر جوون...

لبش که لرزید چشمانش هم باز شد.

_کجایی عزیزم..?

میدانست امروز از آن روزهایی ست که این بغض گلوگیر دست از سرش بر نخواهدداشت.

بزاقش را به زحمت پائین داد:پا.. رکم... مادر جون...دیگه داشتم میرفتم...

نفس عمیقی کشید:شما خوبین?

_فدای تو دختر.. خوبم..

حاج خانوم مکثی کرد و انگار با تردید پرسید:حالت خوبه ?

_عالیییی....بهتر از این نمیشه...

مردمکهایش میان گرداب اشک غوطه ور بود.خنده و اشکش همزمان شد.

_ نگرانت شدم... از صبح منتظرتم تماس بگیری.. گفتم لابد کارت طول کشیده.. به مهراد زنگ زدم سراغتو گرفتم گفت رسوندت کلاس دیگه خبری ازت نداره...


romangram.com | @romangram_com