#تا_آسمان_پارت_257

"عسل بانو ,عسل گیسو,عسل چشم...... منو یاد خودم بنداز دوباره

بزار از ابر سنگین نگاهم...... بازم بارون دلتنگی بباره....."

دیگر هرگز این ترانه را گوش نکرد. دیگر از تمام رنگهای عسلی نفرت پیدا

کرد.دیگر بعد او هیچ کس عسل بانو صدایش نکرد.

ولی امروز بعد از مدتها تلنگر حرفهای مهتا بی رحمانه پرتش کرده بودبه قعر

خاطرات....

_چه جوریه که حتی یک آن از حافظه ی لحظه هام پاک نمیشی?چه جوریه?

دیگه کارم به جایی رسیده که به سایه ی توام دلخوشم.. به عطر خاطره هاتم قانعم بی انصاف....میبینی?جلوی این همه نبودن تو از پا در اومدم.. ..کمر طاقتم شکسته محمد ..

نگاه منتظرش یک آن چرخید سمت آسمان. لبخندش میان آن بغض و خفقان نفس گیر,بی اراده بود. انگار که محمد همانجا باشد, در برابرش با همان لبخند جادو ئی, همانی که هرگز دریغش نکرد.

صدای زنگ گوشی رشته ی بلند افکارش را درید. با دیدن شماره , کف دستش راگذاشت روی پیشانی .

با حسی پر ازشرمندگی بابت این فراموشکاری لب گزید و تماس را برقرار کرد قبل ازاینکه بتواند حرفی بزند صدای آرام حاج خانوم پیچید توی گوشی.

_آسمان... مادرم.. ?


romangram.com | @romangram_com