#تا_آسمان_پارت_256
_چیکار داری میکنی محمد.....?
قهقهه اش پیچیده بود توی محوطه:مگه نمیگی بی تر بیتم... منم میخواستم عملی نشونت بدم دیگه...
جیغ خفه ای کشید:خل شدییییی... اینجاااا... تو پارک ... ?
لپش را کشیده و سر خم کرده بود کنارسرش. لبهایش را رسانده بود به بنا گوشش وپچ پچ کرده بود:یه روز توی شلوغترین جای شهر.. جلوی چشم همه.. بالاخره میبوسمت....
توی چشمهای باز شده اش خندیده بود:مطمئن باش اینو...
_ کور خوندیی ....دیوووونه...
با قهر صورتش را چرخاند:اصلا نظرتو نخواستم....میرم همون عسلی رو میزارم با کف دست سر شانه اش را مالد: منم بهت میگم عسل بانو... چشمات عسلیه.. موهاتم که بشه عسلی اونوقت میشی
عسل بانو....اووووم...
چه شود.....خوش به حال خودم.
با اخم برگشته بود توی صورتش که شلیک خنده ی محمد روی شانه اش مهار شده بود.انگشتانش از لای موهایش گذشته بود.گرفته بود توی دستش. نفهمید بوئیده یابوسه زده بود.. درست روی لبهایش بود.نوبت دستش بود و انگشتانی که سخت میفشردشان. حرارت لبهایش را حس کرده بودوبند به بند دلش برای هزارمین بار لرزیده بود...آنروز برای هزارمین بار عاشقش شده بود....
_قهر نداشتیما عسل بانو...بزارببینم چه جوری میشه از دلت در آورد..
لوس بازی در می آورد برای محمد. هیچ کس مثل او بلد نبود با دلش راه بیاید.. هیچکس مثل او نازش را نمی کشید.نفسهای محمد زمزمه شده بود روی گونه اش .ترانه ای راخوانده بود که تا روز رفتنش همیشه ورد زبانش بود:
romangram.com | @romangram_com