#تا_آسمان_پارت_255

مهربانترین چشمها را داشت و زیباترین لبخند را:بزار ببینم چه رنگی بزاری بهت بیشترمیاد?

چشمهایش را تنگ کرده بود و متفکرانه مثلا داشت فکر میکرد.

از جستجوی او تو ی چشمهایش هم خنده اش گرفته بود و هم بگی نگی خجالت کشیده بود.

سکوتش که عمیق شد خودش به حرف آمد:عسلی خوبه?

_عسلی?چه رنگی میشه دقیقا...?

خودش پرسید و خودش هم جواب داد:رنگ چشمات...?

_آره تقریبا...

_ دوسش دارم... بزار.. ولی بعدش دیگه تضمین نمیکنم که نخورمتا..

با حرفش در آنی گر گرفت.مشتش را کوبید روی بازویی که دور گردنش بود.

به قهقهه او حرص میخورد:خیلی خیلی بی تربیتی...

_جوووون?بی تربیت?دیگه چی?

خیره شده بود توی خطوط خاکستری مردمکهای محمد.این چشمها را باید عبادت میکرد.


romangram.com | @romangram_com