#تا_آسمان_پارت_254
نگاه سرگردانش دور گرفت ...صدای چهچهه ی گنجشکان .. هیاهوی آدمها ...صدای ماشین ها.. بق بقوی کفتر های کبود توی پیاده رو...آواز های پیرمرد روز نامه فروش....
یک صدا بود بلندتر از باقی صداها که پیچ میخورد توی سرش.....زیرو رو میکرد تمام بودنش را....
"_نگفتیا دوست داری موها مو چه رنگی کنم?
_سیاه !
-آه. محمد.. اذیت نکن دیگه..
با پشت انگشت صورتش را نوازش کرده و خندیده بود׃اذیت کجا بود?گفتی چه رنگی دوست داری منم گفتم سیاه دیگه با تخسی لبهایش را فرستاد جلو و دست به سینه صورتش را برگرداند:دوست دارم یه کم تنوع بدم خوب... خسته شدم ازین قیافه ی تکراری.
سر محمد خم شده بود توی صورتش. هیچ نگاهی ,هرگز,آن همه عشق را به نگاهش نبخشیده بود!
_اگه به خاطر منه که من عاشق همین قیافه ی تو شدم.. عاشق همین رنگ موها.. همین ناز چشما.. بازم بگم?
اخمهایش به هم پیچید׃من که میدونم توهمش میخوای با این حرفا خرم کنی...
محمدانگشتانش را کشیده بود روی لبهای جمع شده اش:منو اینجوری شناختی....?
صدای نفس عمیقش را شنید.
_باشه... اگه دلت میخواد حرفی نیست.
romangram.com | @romangram_com