#تا_آسمان_پارت_253

_فدات بشم الهی....

صدایش جدی شد:تنهاش نزاری آسمان....همه ی امیدم الان دیگه توئی...

سرش پائین رفت:امیدت به خدا باشه...

_دیگه مزاحمت نمیشم زنگ زدم صداتو بشنوم..

لبه ی آزاد شال را فرستاد پشت گوش و لبخندی زد׃ میبوسمت..مرسی که به یا دم بودی

_قربونت مواظب همدیگه باشین...

نفسش بالا آمد ودمی تازه کرد.یک پایش را گذاشت روی پای دیگر. گوشی را فشردروی استخوان گونه.

سرش را گرفت سمت نوری که از لا به لای شاخه ها ی درختان تبریزی صاف مینشست روی صورتش.گوشه ی دورتر آسمان باران نم نمی میبارید. مطمئن بود که آن بالا بالا ها رنگین کمان قشنگی پل زده.نگاهش را بوته های بنفشه عجیب نوازش میکرد.حس عجیبی داشت امروز.از همانهایی که نمیدانی چیست.

با حسرت غریبی دست کشید روی سطح زمخت نیمکت.

آخرین بار کی اینجا نشسته بود?

چند سال پیش?

سا یه ی آن نگاه خاکی ومهربان توی هر گوشه و کنار این شهر قدم به قدم همراهش بود.


romangram.com | @romangram_com