#تا_آسمان_پارت_252
_خوبه... میگذرونیم دیگه.
_کجایی .. بیرونی..?
نگاهش چرخید روی پیچکها ی دور چنار بالای سرش:پارکم... کلاس داشتم گفتم بیام یه کم بشینم...
_تنها?
همین یک کلمه ی تابان به اندازه ی کافی بهت و علامت سوال پشت بند خودش داشت که سکوت را ترجیح بدهد.
تنها سر تکان داد انگار که تابان میتوانست ببیندش.
_ الان اونجا ظهره.. تک و تنها نشستی توپارک اونم روز تولدت?پس مهراد کجاست?
بغضش بهانه های زیادی داشت:منو رسوند و رفت..
_ نشستی اونجا که چی مثلا?پاشو برو خونه.. یه کم خوشگل کن ..یه لباس از نوع خونه خراب کن بپوش وداداش مارو از راه به در کن دیگه.. ..
خندید وبا همان خنده چشم بست.
_از مامان اینا چه خبر?
_پریشب اونجا بودم.دیروزم با هاش صحبت کردم خوبه خدارو شکر.. پس فردا نوبت دکتر قلبشه... میخوام برم خودم باهاش از نزدیک صحبت کنم...
romangram.com | @romangram_com