#تا_آسمان_پارت_251
با صدای زنگ تلفن خم شد روی کوله اش. با دیدن پیش شماره چشمانش برق زد.
تماس را که اکی کرد صدای تابان هم پیچید توی گوشی.
_آسمان....سلااام...
صدایش با هیجان لرزید:سلام عزیزم...
_تولدت مبارک...خانوم...!
_واااای....مرسی.
کف دست آزادش را گذاشت روی گونه:یادت بود تابان?
گرمی لبخندش را از همانجا هم حس میکرد:پس چی که یادم بود.یه عروس گلم که بیشترندارم که.صبح چند بار خواستم زنگ بزنم ترسیدم خواب باشی. سر ظهر زنگ زدم که مطمئن بودم بیداری..
گوشی را جابه جاکرد و آرنجش را کامل تکیه داد به نیمکت:اتفاقا امروز به مرحمت مهتا صبح زود بیدار شدم.
قهقهه تابان را شنید و خودش هم خندید.
_ای تنبل... چیکارا میکنی با بعضیا?
لبخند از روی صورتش پر کشید.قلبش با شنیدن همین "بعضیها" هم به تالاپ تولوپ می افتاد?
romangram.com | @romangram_com