#تا_آسمان_پارت_250

_مامان بود.. گوشیتو روشن کن کارت داره....

_کری?

صدای خش افتاده و لرزانش را به زحمت پیدا کرد:خودم بعدا باهاش حرف میزنم.

بی حوصله و خسته ادامه داد:سر چهار راه پیاده میشم.

_مگه نمیری تا مطهری?

قفسه ی سینه اش عجیب فشرده میشد امروز.کاش میتوانست هوای دیگری را استنشاق کند. ذهنش بیشتر از این توان تجزیه و تحلیل سوال اورانداشت....

بعدا.. بعدا هم میتوانست به جواب سوالش فکر کند. دیگر تا رسیدن به آموزشگاه حرفی نزد.ظرفیت کلا می اش امروز فول بود...

***

آرنج دست راستش را گذاشت رو ی تکیه گاه نیمکت و صورتش را بلند کرد سمت آسمان. خنکای قطرات ریز باران روی پوستش,حس زنده بودن میداد.

امروز چندین و چند بار باران زده و دو باره هوا صاف شده بود.چشمهایش باز شد.

ابرهای تکه تکه در حال حرکت به شرق بودند.

لاجوردی آسمان گله به گله پیدا بود. حجم بزرگی ازعطر خاک باران خورده را به درون کشیدو نگاهش را داد به پرو بال زدن کفتر های دور فواره و پسرک چهار پنج ساله ای که داشت ته نان ساندویچش را با سخاوت تمام برایشان ریز ریز میکرد.لبخندش رنگ گرفت.


romangram.com | @romangram_com