#تا_آسمان_پارت_249
سعی کرد صدای زنگ تلفن را نشنیده بگیرد.کاش الان آنقدری قدرت داشت تا چند تایی سیلی خرج این عوضی میکرد. کاش قلم پایش میشکست و از خانه بیرون نمی آمدبی اهمیت به اویی که پشت خط بود گوشی را خاموش کرد و انداخت توی کیف.سرعت پائین ماشین و بدتر از آن ترافیک سنگین وسط هفته تا جایی که توانسته بود اعصاب تحلیل رفته اش را کش داده بود.
فکر کرد اصلا آدرس داد ه یا نه?نگاه که کرد توی مسیر همیشه گی بودند.چشم بست ودماغش را بالا کشید.با صدای ویبره ی تلفن مهراد خودش را جمع کرد.
_سلام مامان...
گوش هایش تیز شد.
_مرسی .. شما خوبی?
چشمهایش کم کم داشت میچسبید کف ماشین. نمرد و یکبار هم توی عمرش جمله ی محترمانه ای از زبان این بشر شنید.
_آس... آره.. نه.... با منه... نگران نباشین..... چی...?
توی سکوت بعد این جمله ,رها شدن صدای نفس او را شنید.
_نمیدونستم.... باشه چشم.....چشم..... نه... ای بابا... چشم... کاری ندارین... بازم روچشم....
صدای خنده اش را هم برای اولین بار شنید. چشمهایش رفت روی لبهای او.تا آنروزشک داشت که خندیدن هم بلد باشد. یک جور خاصی شد ته دلش.
به گوشی مشکی که افتاد روی داشبورد نگاه کرد.سنگینی نگاهش را برای چند ثانیه روی خودش حس کرد.صدای آهی که کشید, دلش را لرزاند.بالاخره لب باز کرد:
_گوشیتو چرا خاموش کردی?
romangram.com | @romangram_com