#تا_آسمان_پارت_248
جوابش را چه باید میداد. میترسید سکوت کند و این سکوت به چیز دیگری تعبیرشود.صورتش را چرخاند سمت خیابان׃من توی اون جریان نقشی نداشتم...
_یعنی میخوای بگی برادر آیدین بی خودی امید بسته...?
خنده ی عصبی او را که شنید لبهایش را فشرد روی هم.گوشی میان دستش عرق کرده بود.
_این جریان ما ل چند ماه پیشه.. یه حرفایی زده بود که منم همون موقع جوابشو دادم وهمه چی تموم شد رفت پی ....
پرید وسط حرفش:ظاهرا که تازه داره شروع میشه....
پلکهایش را روی هم گذاشت. جوابش را نمیداد بهتر بود . فایده اش چی بود وقتی که ازهر جمله اش آنی را برداشت میکرد که خودش میخواست.?
_میشه تموم کنی این بحثو?
_چیه? بهت برخورد?...هه ...ولی انگار جوابی که داده بودی زیادی امیدوار کننده بوده....
داشت اشکش را در می آورد. تا امروز را زهرمارش نمیکرد دست بر دار نبود.بایدتکلیفش را با این روانی یک سره میکرد.مطمئن از حرفهایی باید میزد برگشت سمتش وزل زد توی چشمهای باریک شده ی او:مطمئن باش اگه بدونه با یه بیوه طرف بوده خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنی دست ازسرم بر میداره...
یک چیزی ته سینه اش داشت میسوخت. سیبک گلویش را فشرد. بغض آمده بود تا روی لبهایش :امروزم مطمئنا ازبابا حرفای قششنگی نمیشنوه.
رو گرفت و گذاشت تا گوشه چشمهایش تر شود.گذاشت تا سد این بغض مسخره بشکند.
لعنت به تومهتا!
romangram.com | @romangram_com