#تا_آسمان_پارت_246

با این هوچی گری که مهتا راه انداخته بود بعید میدانست مهراد چیزی از مکالمه اشان نفهمیده باشد.

_دیوونه دست بر نمیداشت .. هر چی میگم آسمان ازدواج کرده باور نمیکنه مرتیکه خرفت...دیدم کار داره به حراست میکشه شماره بابا رو دادم و دکش کردم....

تند و تند نفس میکشید تا بغض لعنتی اش بالا تر از این نیاید.

_حالام جای تشکر کردنته... ?خر ما از کره گی دم نداشت والا...

داشت دود از سرش بلند میشد. از لای دندانهای بسته اش غرید:

_من.. بعدا.. تکلیفمو.. باهات .. یه سره... میکنم....

اجازه نداد مهتا چیز دیگری بگوید.. گوشی را مشت کردو نفسش را رها .

_همیشه سرت اینقد شلوغه?

تو حال و هوای بدبختی خودش بود.متعجب برگشت سمت او:چی?

مهراد هم برگشته بود و زل زده بود توی چشمهایش.

نفسش همانجا ته حلقش برید با دیدن برق نگاه او. سیاهی غلیظ این مردمکها ی بی شکیباهمه ی اعتماد به نفس آدم را میگرفت. حرف زدن که سهل بود ,جرات نفس کشیدن همنمیداد.

_نشنیدی چی پرسیدم یا لال شدی?


romangram.com | @romangram_com