#تا_آسمان_پارت_245
جاخورد از شنیدن صدای او. واقعا انتظار حرف زدنش را نداشت.
مطمئنا تصویر مهتارا دیده بود.نباید حساسیتش را بیشتر میکرد.
نگاهش را چرخاند سمت پنجره وگوشی را روی گوش راستش گذاشت:بله...?
_کجایی? داری میری کلاس?
زیر چشمی حرکت دست او را روی فرمان پائید:آره...
_این یارو... آیدینو میگم... دست بر نمیداشتا....
_من بعدا باهات حرف میزنم...
_چی چی رو بعدا.. شماره ی بابا را دادم بهش...
_چیییییی?
نا خواسته داد کشیده بود.چرخش سر مهراد را دید. به جهنم که داشت نگاهش میکرد.
آمپر چسبانده بود الان:چی کار کردی مهتا...?
_سر من چرا داد میزنی... به من چه اصلا...
romangram.com | @romangram_com