#تا_آسمان_پارت_244
بود وسط پیاده رو. با صدای بلندمهراد به خودش آمد.
_بیا بالا...
گیج بود هنوز:واسه.... وا..سه... چی?
_یعنی چی?بیا بالا ببینم....
یک قدم سمت ماشین برداشت و سرش را کمی بالا برد تا بهتر ببیندش:خودم.. میرم...
صدایش بی حوصله شد:دارم میگم بیا بالا... بجنب راهو بستم....
در جلو که باز شد فهمید مخالفت نکند در حاشیه امن تری قرار میگیرد.
روی هوا بود انگار. سعی میکرد به نفسهایش نظم بدهد ولی لعنتی انگار که داشت ازکوه صعود میکرد.گردنش کج شد سمت پنجره.اصلا راحت نبود توی این ابو طی اره.
خواست آدرس بدهد که صدای پیام آمد.بازش کرد:یکروز مکالمه رایگان درون شبکه ای.. همراه اول.
به جز خودش و بابافرهاد بقیه همه ایرانسلی بودند.البته به استثنای این آدمی که نشسته بود کنار دستش.
لبهایش را مکید تا جلوی این لبخند بد موقع رابگیرد.نگاهش روی متن پیام بود که گوشی توی دستش لرزید . با دیدن تصویر مهتا,انگار که قفسه ی سینه اش فشرده شد.بدوبیراهی نماند که توی دل حواله ی مهتا نکرده باشد. جوابش را نمیداد بهترنبود?نمیخواست بیشتر از این گند بالا بیاید.
_چرا جواب نمیدی?
romangram.com | @romangram_com