#تا_آسمان_پارت_243
بازدمش را خالی کرد:اوووف....
تمام فاصله کوچه تا سر خیابان را با قدمهای بلند طی کرد. توی پیاده رو نفسی کشید.
سر فرصت حساب مهتا را هم می رسید. با صدای پیام گوشی را از کوله بیرون کشید.
پیام از بانک ملت بود:خانوم آسمان سالاری... تولدتان مبارک.....
مسخره ترین لبخند عمرش بود. هم گریه اش گرفته بود هم خنده.
_باز صد رحمت به بانک ملت...خدایی خیلیه دیگه .. شوهر آدم ندونه تولدش چه روزیه و اونوقت بانک ملت سر صبح پیام تبریک بفرسته... بازم خوشا به معرفت تو...!
پیامی از دایی. بعدی هم پیام باز نشده ی پریچهر.لبخندی به استیکر های تولدت مبارک پریچهر زد .اگر فقط کمی لوس بازیهایش را میگذاشت کنار ,دوست داشتنی ترین دایی زاده ی دنیا میشد.. شاید اقتضای سنش بود شاید هم تک فرزندی... شا نه اش بالا رفت..نمیدانست.
با صدای دو بوق پشت سر هم ,سرازتوی گوشی برداشت.اخم کرد اما اهمیتی نداد.به قدمهایش سرعت داد و کشید تا گوشه ی پیاده رو.
دوباره صدای بوق. نخیر انگار دست بردار نبود.گوشی را انداخت توی جیب و بند کوله را محکمتر گرفت. قدم کج کرد سمت پل هوایی که کسی اسمش را صدا زد.
_آ...سما...ن....
به گوشهایش شک کرد.اسم خودش و این صدا.?نا همگون ترین ترکیب عالم بود.باناباوری سرش چرخید سمت خطوط عبوری خیابان.
چشمهای گردش روی آن چشمهای تنگ شده ی سیاه چند باری بالا و پائین شد.وارفته
romangram.com | @romangram_com