#تا_آسمان_پارت_242

پشیمان شد و شال مشکی را انداخت روی سر ورژ لب شکلاتی را کشید روی لبهایش.

نشست روی تخت و خیره شد به حلقه های ریز و درشت قالیچه ی صورتی _بنفش.

دست روی دلش فشرد . سعی کرد افکارش را روی حرفهای مهتا متمرکز کند.از همان لحظه ای که رفته بود روی انسرینگ تاوقتی که خودش گوشی را برداشته بود.

_گفت آیدین شماره ی منو میخواسته...?

سرش تکان خورد:نه.. اون موقع که گوشی رو ورداشته بودم....

شک داشت ׃ورنداشته بودم ینی....?

لب پائینش را کامل کشید زیر دندان:تو گوشی بود که گفت آیدین عاشقم شده.. یا روپیغامگیر...?.

سرش را بین دستهایش گرفت:.وااای...

کلافه و زار نفسش را هو کرد:خدایا خودت به دادم برس ....

با دلشوره در را باز کرد . صدای صحبتهای او از پشت در بسته ی اتاق می آمد.دستگیره را رها کرد و تقریبا دوید سمت ورودی.

با نا امیدی نگاهی به ماشین انداخت. از چند روز پیش استارت نمیزد.

باید یک خاکی هم به خاطر این توی سرش میریخت و راهی برای تعمیر گاه بردنش پیدامیکرد....


romangram.com | @romangram_com