#تا_آسمان_پارت_241

_اونا که نیستن... از همون تهران برمیگردن.....

-خوشحال نشدی؟

خودش را پیدا کرد. ضایع بازی در آورده بود باز.

-چرا بابا اتفاقا از خوشحالی زیاد نمیدونم چی بگم......

-خیله خوب...باور کردم.....مواظب خودتم باش. دیگه رفتی تو بیست وپنج .. عقلتو جمع کن و شوهرتو بچسبون به زندگی. گمونم یه نموره شیرین میزنه....

پوزخندی زد.

-کاری نداری بامن....چیزی لازم نداری بیارم برات؟

-نه مرسی...

گره افتاده بود به دم و بازدمهایش . با آیسان که خداحافظی کرد هنوز توی شوک خبرخوش کذایی اش بود.

نگاهش به کوله افتاد و آچها رهای خط خطی . چشم دوخت به ساعت روی صفحه.این کلاس رفتن هم شده بود بلای جانش.بهتر نبود امروز می ماند خانه?

رفت سمت کمد.با بودن این مرد توی خانه ,خیابان امنیت بیشتری برایش داشت.

پانچ و شال خاکستری را که پوشید از دیدن خودش توی آینه ترسید. با این شال ,بد تررنگ و روی مرده ها را به هم زده بود.


romangram.com | @romangram_com