#تا_آسمان_پارت_240
_فقط برو دعا کن گیرم نیفتی...از اونجا قراره بیایم رشت....
با شنیدن اسم رشت پاهایش گرومبی افتاد روی کف پوش.حتی متوجه درد پاشنه هایش هم نشد. سیخ نشست.سرعت شاخکهایش رسید به هزار دور در ثانیه.
آیسان داشت میگفت׃ وزارت بهداشت یه همایش دوروزه گذاشته واسه ماما ها ی استان....تو دانشگاه علوم پزشکی رشت....قراره ماماهای منتخب کل استان جمع شن تو مرکز....
آیسان همینطور داشت میگفت و خودش افتاده بود به هول و ولا....
تو این هیر و ویر آیسان را کجای دلش میگذاشت. خواست بگوید "من خودم اینجا زیادی ام...
افتضاح چند دقیقه قبل یادش آمد ودوباره کک افتاد به تنبانش. بلند شد.گوشه ی شصتش زیر دندان ور آمده بود.
_خلا صه که خودتو واسه آخر هفته آماده کن که دختر عمو ی عزیزت داره میادش...
چها رزانو نشست روی تخت . با سراشاره یک دسته مو از فرق سرش جدا کرد و تابیدمیان انگشتش.
_دیدم حیفه این دو روز تعطیلی آخر هفته رو از دست بدم...
با یه تیر دو نشون میزنم....آدم دختر عموش تو رشت باشه وبعد بره هتل کادوس...?صدای خنده های آیسان برای اولین بار رفته بود روی اعصابش.
مثل لقوه ای ها دست و پایش افتاده بود به لق لق.خبر خوشش این بود?لعنت به این شانس.اگر شانس داشت که خان عمو اسمش را نمیگذاشت آسمان میگذاشت شانسمان .
حرصی شد .بزاق بد مزه اش را بلعید:میگم ..... میخوای دکتر یکتا و نیک سرشتم دعوت کن بیان همینجا.....
romangram.com | @romangram_com