#تا_آسمان_پارت_239
_داشتی میگفتی قراره با جودلاو برین کلبه....
حالا این آیسان بود که به قهقهه افتاده بود و داشت پابه پایش میخندید. صدایش جدی شد׃بسه دیگه پرو نشو.... داشتم میگفتم با نیک سرشت و دکتر یکتا قراره بریم تهران....
با اسم دکتر یکتا لبهایش کج شد. زنیکه ی ...
صدای سلام و علیک آیسان آمد׃سلام دکتر... صبح بخیر....
رادارهایش برای ردیابی صدای مخاطبش به کار افتاد. نفسش را نگه داشت.
_سلام عزیزم.... صبح شمام بخیر....
بادش خوابید.
صدای ظریف زن دوباره آمد که گفت با اجازتون.....
_الو....?میشنوی....?
_میشنوم..... بوگو...
_آره ... داشتم میگفتم....نمایشگاه تجهیزات اتاق عمل و کالا های پزشکی و از این جورچیزا........قراره یه سری تجهیزات واسه اتاق عمل سفارش بدیم...
پاشنه ی پاهایش را قفل کرد به لبه ی بوفه׃حالا تو این وسط میری چیکار....میری ماشالا ماشالا بگی به سلیقه ی نیک سرشت.....?
romangram.com | @romangram_com