#تا_آسمان_پارت_238

فرقش را خارید׃ای بابا یادم رفت خووو..ببخشید....حالامیری واقعنی....?

صدای نفسهایش می آمد با آن ریتم خنده داری که گرفته بودو تق تق قدمهایی بلند که مشخص بود این ساعت از صبح کجا ها را طی طریق میکند. مثل همیشه در حال بدوبدو .

_حالا این دفه رو چون تولد دخملمونه و خانوم شده ومنم میخوام یه خبر خوش بهش بدمم میبخشم..... قربونش برم....

کلا دست به قربان صدقه ی آیسان از پشت تلفن حرف نداشت.خر کیف شد. دراز کشیدهمانجا روی قالیچه.

_چه خبری?

_فردا رو قراره بریم تهران ,از طرف بیمارستان. منو و دکتر نیک سرشت....

ذهنش فوری شروع کرد به آنالیز. نیک سرشت...?...جود لا...?

پرید میان حرفش׃چشمم روشن.... اونوقت تو تهران کلبه هم میرین...?

_باز تو شدی قاشق نشسته... میزاری حرفمو تموم کنم یا نه?

صدای دری وری گفتنهایش توی گوشی پچ پچ شد׃دستم بهت برسه یه کلبه ای نشونت بدم من...

ریز ریز خندید ׃حرص نخور حالا .. بقیه رو رد کن بیاد....

_ آخه میزاری آدم بفهمه چی به چیه...? یادم رفت اصلا چی داشتم میگفتم که...ذلیل شی ایشالا...


romangram.com | @romangram_com