#تا_آسمان_پارت_236

حرف زدن با مهتا علی رغم تمام بدیهایش یک حسن بزرگ داشت و آن هم این بود که اجازه نمیداد خنده فراموشت شود.

نگاهی به آسمان نیمه ابری انداخت..تا همین ده دقیقه قبل هوا آفتابی بود و حالا نم نم باران شیروانیها را رنگ میزد.. یاد آیدین قارداش گفتن های مهتا افتاد وپقی خندید.

تیشرتش را پایین داد و برگشت که با دیدن صحنه ی مقابل سنکوب کرد.دست روی جناق سینه اش فشرد و آن سکسکه ی لعنتی را بلعید.

نشسته بود پشت جزیره و سر کرده بوی توی لب تابش ,با آن پوزخند مسخره کنج لب که

انگار جای خودش را خوب بلد بود.

چرا اینجا بود?

نگاهش از اوراق کنده شد وچشمهایش بالا آمد.اخم نداشت اما نگاه معنی دارش بدتر ازصد تا فحش بود.

هول شد و سلام نصفه نیمه ای تحویلش داد:...سلا...م ......هییییع.....

به خودش که آمد پشت در اتاق داشت نفسهای تکه تکه اش رامیشمرد.همان جا زانوهای لرزانش شکست..تازه داشت به عمق فاجعه پی میبرد . یاد حر فهای مهتا که افتاد دو تادستهایش را کوبید روی سر.

_خاک توی سرم...هییییع.... لال شی مهتا..... لال شی....

اشک توی کاسه چشمش قل زد. با خودش که تعارف نداشت. ازمهرادمیترسید.آرنجهایش را گذاشت سر زانو و دو طرف شقیقه هایش را چنگ زدنگاهش پرسان پرسان چرخید دنبال گوشی و ماند روی بوفه.چهار دست وپا رفت سراغش و همانجا کنج اتاق میان در و بوفه زانوهایش را توی شکم جمع کرد.

روشنش که کرد بلافاصله دوتا دینگ دینگ به دنبال هم.....


romangram.com | @romangram_com