#تا_آسمان_پارت_234
_بفرما اونوقت به من میگه ابله...خره مگه تولدت نیست امروز...
جا خورد. دست گذاشت روی پیشانی:امروز مگه چند مه...?
_هیجدههم......میگم عجب شیر برنجی هستینا شما دوتا.. من از دو ماه مونده به تولدم کادوهامو پیش خرید میکنم... خدایی یادت نبود یا سرکارم?
فرقش را خارید:چی میگی..سر کار چیه .. میگم یادم نبود...
_اون زیر خاکی چی?
لبخندش را جوید از اصطلاح مهتا. واقعا که برازنده اش بود.
_یعنی میخوای بگی اونم یادش نبود.. .. کادو مادو چی?لابد اونم تعطیله دیگه...
پکر شده بود. نگاه گرفت از آفتاب لرزان پشت پنجره و پلک هایش را بست.
_میگم نکنه نگه داشته واسه شب..ها?... کار مردا راحته دیگه.. کادوشون همیشه دست به نقده...
چشمهایش باز شد:خجالتم خوب چیزیه والا..
_میگم آسی...
کم کم داشت قاطی میکرد. کله سحری مغزش از این همه چرت و پرت گیر پاچ کرده بود.دهن به دهنش میداد باید تا خود شب همینجا مینشست.
romangram.com | @romangram_com