#تا_آسمان_پارت_233
خمیازه ی از ته دلی کشید و پلکش را مالید. هنوز گیج میزد.
_حالا مثلا کار واجبت چی بود که زابه راهمون کردی?
_میگم نمی یای اینجا.. ?
_من به گور تو خندیدم که دو باره بیام اونجا .دو ماه پیش یه غلطی کردم واسه هفت جدو آبادم بسه..
_پاشو دست شووورتم بگیر بیاین اینجا تا امتحاناتم شروع نشده یه هوایی عوض کنینو واین یارو هم از صرافتت بیفته گناه داره طفل معصوم...
پوزخندی زد. فقط یک مسافرت رفتنشان توی زندگی کم بود تا خوشبختی اش تکمیل بشود.
_حالا فرصت زیاده...میام بعدا......
_ چه خبرا?
یک پایش را بلند کرد. پاچه ی شلوار تریکوی خاکستری سر خورد تا روی زانو.
نگاهش به موهای جوانه زده ی پایش افتاد:والا خبرا دست توئه
_د نه د . طبق محاسبات من باید دیشب رفته باشی پیشواز....
دست کشید روی پوست ساقش. باید میرفت برای وکس:کم چرت بگو.. پیشواز دیگه چه صیغه ایه?
romangram.com | @romangram_com