#تا_آسمان_پارت_232

پرت و بی هیچ تمرکزی روی صدای مهتا,حوله را نزدیک کرد به صورتش و ته مانده ی عطر اورا ازمیان تارو پودش بو کشید....

پرتش کرد ته سبد وراه افتاد سمت هال.

_طفلی مثل ماست آب انداخت وسط حیاط...میگم عاشق چیه تو شده این یالغوز?

لب جوید و زیر لب غری زد:کله پوک!

پای تلفن که رسید ,گوشی را با حرص قاپید:چی کوفت کردی اول صبحی تو?

_اع ...سلااام بر عسل بانوو... بیدارت کردم عسل بانووووو?

بی حوصله ,سری تکان داد.خودش را ول کرد روی کاناپه و پاهایش راجفت کرد روی دسته اش: وقتی میخواستی زنگ بزنی ساعتو نگاه کردی آیا?

صدای جیغ جیغ مهتا نزدیکتر شد:مگه امروز کلاس نداری تو... بد کاری کردم بیدارت کردم و نذاشتم خواب بمونی..?

چشمهایش را یک بار بست و دو باره بازشان کرد :تو نمیخوا د به فکر من باشی. درضمن بنده ساعت کوک میکنم.. اینم صرفا جهت اطلاع بود . شما یه لطفی کن وازین به بعد آفتا به بر ندار تو روزمون...

_هر چی بگی حقمه.. این دل منو باید انداخت جلوی خر تا اینقدر به فکر توی نفله نباشه...

کف دستش را فشرد روی دهان وبی صدا خندید:چیییی?حالا چرا جلوی خر...?

_ چون اونوقت باعث تولید یک عدد خردل میشود..... خلاقیت ذهنی رو گرفتی جوون من...?


romangram.com | @romangram_com