#تا_آسمان_پارت_230

با صدای دو باره ی تلفن,نگاهش از پنجره جدا شد.روی کف دست نیم خیزشد وبرگشت.با دیدن در خشکش زد.باز مانده بود?

دستی به رگ برجسته شده ی گردنش کشید و سری که تمام شب را بی بالش روی تخت مانده بود.

با فعال شدن پیغامگیر و پیچیدن صدای مهتا,آن ته مانده ی خوابش هم پرید.

_عمو یادگااااار..... خوابی یا بیدااااار..?...دستگاهتم که طبق معمول خاموشه...

نایی برای تکان خوردن نداشت . بی میل پاهایش را بیرون تخت گذاشت و لبخند بی رمقش را بلعید.

_گوشیو وردار که خبر دارم برات در حد لارجر باکس....

اینبار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. خنده ی بی رمقش جان گرفت.از سرو صداهای آن طرف مشخص بود که توی محوطه ی دانشگاه است.

آستین لوله شده ی تیشرت را پایین داد و موهایش را فرستاد عقب.

_امروز سرو کله ی آیدین قارداش پیدا شد بالاخره...کفم برید جون تو... این دفه بامازراتی قرمزش اومده بود لامصب...

با جمله ی بعدی مهتا مکثی مقابل سرویس کرد.

_نگو صبح داشته سراغ منو از سارا اینا میگرفته...از وقتی ام که رسیدم هی داره رومخم رالی میره.....

بی حوصله سری تکان داد.توی آینه نگاهی به رنگ پریده ی صورتش انداخت. انگارحتی یک قطره خون هم توی تنش نبود. خمیرصدفی را کشید روی فرچه ی مسواک.


romangram.com | @romangram_com