#تا_آسمان_پارت_229

چیلیک چیلیک فکش حالا اکو میشد توی فضای نمور رختکن......

دستی فکش راچسبید و فشرد.....سرش با این فشار رو به بالا متمایل شد.....

چشم توی چشم او که دوخت بغض هزار باره اش دوباره شکست.مژه هایش سنگینی اشک را تاب نیاورد .....رد نگاه مبهوت او با مسیر اشکهایش لغزید تا چانه اش.

دوست داشت بالا و پائین رفتنهای این سینه را ,این قلب راهمانی تعبیر کند که آرزومیکرد...ترس.. توجه...

کنده نشد.. نشد که کنده شود. نه نگاه خودش.. نه نگاه او....غوطه ور بود میان این سیاهی های سیال.دردی از او زیر پوست تنش میخزید و لرزه بر ستون فقراتش می نشاند.

قطرات سرد آب از نوک موهایش چکه میکرد روی صورتش .. روی سینه اش... روی انگشتان پایش ...

پلک روی هم آورد. تاب بیشتر نگاه کردن به این چشمهای بیرحم را نداشت. دستش رااز دست اوبیرون کشید و از رختکن بیرون رفت.

***

به قدری منگ بود که توان تشخیص خواب و بیداری را نداشت. با هر بار صدای زنگ تلفن تا مرز بیداری میرفت,اما قادر به باز کردن پلکهایش نبود.انگار که وزنه ای چند کیلویی به چشمهایش بسته بودند.

سکوت بعد آخرین زنگ هم نتوانست همهمه های توی سرش را خاموش کنه.سرش رابین بازوهایش گرفت و روی گوشهایش را پوشاند

چرخی روی تشک زد و پهلو به پهلو شد.حس میکرد مژه هایش به هم چسبیده اند,آنقدرکه باز کردنشان به نظرش طولانی آمده بود.

از گوشه ی حریر کنار رفته ی پنجره,نگاهش را دوخت به روشنایی آسمان نیمه ابری.صبح بود یا عصر?مردمکهایش را تو کاسه چشم چرخاند سمت ساعت دیواری.کمی مانده تا نه.


romangram.com | @romangram_com