#تا_آسمان_پارت_228

لبهایش را گزید ,آنقدر که زجه اش خفه شد و طعم گس خون را چشید.کسی مشت میکوبید روی در..درست شنیده بود..

کسی با تمام توان مشت میزد روی در...روی شیشه های قدی مات و بخار گرفته...سرو بدن خیسش را از کف حمام جدا کرد...

نگاه منتظرش چرخیدسایه اش همان بود .. همان....صدایش هم...

_وا کن این درو ببینم!

دل میزد برای برخاستن و بازکردن در...

در اینبار با صدای بدی لرزید:شنیدی یا نه?

چفت را پیچاند... با وسوسه ی سر بلند نکردن و نگاه نکردنش نتوانست بجنگد...

نتوانست...

دوست داشت حس غلیان گرفته ی ته این نگاه سیاه را به نگرانی تعبیر کند...امانمیشناخت....خواندن نگاه این غریبه را یاد نگرفته بود....

_این چه سرو وضعیه?

یقه آویزانش را توی مشت جمع کرد و رد شد.نگاهش به پنجه های بزرگی افتاد که هر دو بازویش را سفت نگه داشته و تکانش میداد:با توام!

پس کور نبود....دیده بود لرزش پاهایش را..پس فهمیده بود دردش را?


romangram.com | @romangram_com