#تا_آسمان_پارت_227
میان کف دستهایش فریاد زد :خدااااا.....
کوبید میان سینه اش... مشت کرد قلبش رابرای ذره ذره ی این هوا داشت جان میداد.داشت خفه میشد.. داشت میمرد...
با حالی نا متعادل از روی تخت افتاد... به درک که خانه بود ...به جهنم که ممکن بودصدایش را بشنود.
دست به دستگیره انداخت. با کوبیده شدن در, زیر قدمهایش خالی شد.قفل را که چرخاندحتی دیگر یک ملکول اکسیژن هم برای نفس نبود.
با چشم بسته دوید تو ی حمام و در ش را کوبید;با ضرب ... با صدا...دست خودش که نبود مغز مختل شده اش دیگر فرمان نمیداد.
دوش را که باز کرد زانوهایش هم شکست کف زمین سرد....نشد.. باز هم نتوانست که این فریاد وامانده را رهاکند.گلویش را چنگ زد ,بالاتر ,حنجره اش را.
با هر دودست یقه ی لباسش را کشید... کشید ودرید... این قلب را باید که از جا میکند وآرام میگرفت....موهایش را مشت کرد و عق زد... عق زد خشک .. خالی..
چیزی برای بالا آمدن نبود جز درد.... جز اشک....مشتهایش را کوبید روی زمین خیس... زندگی اینجا بود.. این لحظه..
الانی که به لطف نبودنش تبدیل شده بود به برزخ گذشته...نبود... نبود... اعتراف تلخی بود اما ,درست همانی را میخواست که نبود دردش همان اوی لعنتی بود...
همان او که فاصله اش یک دیوار بود و نبود....همان سینه را میخواست... ....همانی را
که تجربه نکرده هم به سپر بودنش ایمان داشت...
همان شانه ها را که یقین میدانست که پناه است..... دست گذاشت روی گونه اش;همان دستها را میخواست که گرمی اش را هنوز روی صورت به یادگار داشت...
romangram.com | @romangram_com