#تا_آسمان_پارت_226

اما یک چیز این وسط سر جایش نبود...یک حس غریب که تنش را میلرزاند.یک سایه ی شوم که نشسته بود روی سرش....

یک بغض....یک بغض مهار نشدنی که راه گلویش را بسته بود.دستش را بلند میکرد,امانمی رسید.. قدمهایش پیش نمیرفت...

نگاهش به د ره ای بود که شکافش هر لحظه عمیقتر میشد و تصویر قامت بلندش که دورتر....

عاجزانه لب میزد ,مثل ماهی در عمق تاریک آب... نه تار های صوتی اش ارتعاشی داشت نه حنجره اش.فریادش بی صدا بود واین تن بی رمق ٬ لمس تر از همیشه.دستی قوی ,انگار که مهار ش کرده بود... دست وپا میزد... باید میرسید..

رفتن "محمد"را میدید.. همانطور بیصدا.. همانطور با لبخند...دید که کوچک شد..

کوچک و کوچکتر...دید که محو شد...

فریاد زد.. زجه زد... اما او رفته بود.. باز هم رفته بود...مثل همیشه.....مثل...همیشه....

با وحشت از خواب پرید... با گریه,با جیغ.بلا فاصله سر از بالش خیس برداشت و روی تخت نشست.

تک تک سلولهای بدنش میلرزید. دستهایش را پیچید دور سری که قد یک کوه بودوخودش را تاب داد مثل گهواره;عقب... جلو.....

با خیسی مردمکهای تارش,گوشه گوشه ی اتاق را کاوید. دوباره همان رایحه ی عجیب بود که با نفسهایش در آمیخت.شوری اشکها را میان حفره ی بسته لبهایش مزه کرد وسرش پائین افتاد.

کمر خمیده اش تا شد روی تخت و لب زد:خدا.....

هق زد:خدا.


romangram.com | @romangram_com