#تا_آسمان_پارت_225
از صبوری کردن ,از این انتظار بیزار بود....
همین یک ماه تمام طاقتش را طاق کرده بود....بنیه ی روحی اش ضعیف بود و این راخودش خوب میدانست که تا بریدنش دیگر چیزی نمانده.
شانه هایش افتاد . کیف را دنبال خودش ,روی زمین کشید و از راه رو گذشت...
کف دستش را گذاشت روی در و سرش را روی آن....در که بسته شد برگشت روبه آینه.
توی خرت و پرتهای کشو,دست لرزانش چرخیدفین فین کنان محافظ سرنگ را با گوشه ی دندان پاره کرد و مایع شفاف را بالا کشید.
کمر شلوارش را کمی پائین داد و سوزن را فرو کرد توی عضله. خواب مرگ... همانی که مدتها بود حسرتش را میکشید.
پلکهای بسته اش جمع شد. اشکهایش را گذاشت پای دردی که نیش سرنگ به تن لرزانش نشانده بود.
***
بو نبود....عطر هم نبود...نه رایحه بود و نه شمیم.
اسمش را نمیدانست اما ,هر چه که بود برای زخم ها ی این قلب سوخته مرهم بود....برای این سینه ی تنگ ,حکم نفس را داشت.
دنیا مثل همان روزها بود;بزرگ و رنگین.
در یا ی نگاهش مثل همیشه بود ;آرام و زلال.لبخندش را میشناخت... طنین رئوف صدایش را هم ... گرمای دستهایی را هم که انگار تنها برای نوازش آفریده شده بودند.
romangram.com | @romangram_com