#تا_آسمان_پارت_224
دوست نداشت فکر کند به اینکه چطور بلا فاصله بعد از بردن وسیله هایش حاج مرادی قرارداد اجاره ی آنجا را امضا کرده بود.فکر کردن به این چیزها حاصلی برایش نداشت ,جز کینه.حالا که لبخند میزد بیشتر از هر زمان دیگری اشک برای ریختن داشت ودردبرای گفتن....
خنده ها همیشه هم از سرخوشی نیستند. مامان نیرش حرف قشنگی داشت. میگفت "گول ظاهر آدمها رو نخورید,همیشه اونی که بیشتر میخنده بار غم دلش هم سنگینتره"
صورتش را با سر آستین نم گرفته خشک کرد.
نگاهش را از جعبه ی شیرینی گرفت و ایستاد کنار خیابان...
***
در را که کوبید طاق ورودی هم با صدا لرزید. کمرش سر خورد ونشست همانجا پای در.شال را با حرص از روی موهایش کشید و نگاهش را ریخت روی درو دیوار این ماتم کده.
چطور با این زندگی کنار می آمد ...چطور?
دلش را به چه چیز این زندگی باید خوش میکرد...?
مگر چند بار دیگر فرصت به دنیا آمدن و زندگی کردن داشت?
گردنش روی در بالا کشیده شد , نگاهش روی لوستر خاموش...
تا روشن شدن این چراغ ,این خانه چقدر دیگر باید انتظار میکشید?
تا گرم شدن این اجاق تا کجا باید صبر میکرد?
romangram.com | @romangram_com