#تا_آسمان_پارت_223
به واحد سوت و کور کناری اش.. همانی که تراسهایشان با دیوارک کم ارتفاعی جدا شده بود....نگاهش به جعبه ی شیرینی که افتاد دوباره اشک توی چشمهایش چرخید.
امروز توی حجره ی قدیمی ته بازارچه ,میان لتها ی در چوبی پوسته انداخته اش با دیدن نان برنجی های خانگی ,جلوی چشم آن همه غریبه,مثل بچه ها زده بود زیر گریه..
قبل ترها اینقدر ضعیف و دل نازک نبود... قبلتر ها اینی نبود که حالا بود.خجالت کشیده بود از نگاه های پر ترحم پیرمرد صاحب حجره. یادحرفش افتاد که گفته بود "هیچ چیزتوی این دنیا ارزش اشک ریختن نداره دختر جان..."
پیرمرد چه میدانست که همین چیز های به ظاهر بی ارزش ,روزو روزگاری تمام دنیایش بودند.
دماغش را که بالا کشید ته مانده نفس بی رمقش لرزید. زن و مردی حین رد شدن برگشته و نگاهش کردند. نگاهشان تا لحظه ی آخر رویش بود و نگاه خودش هم به بازوهای درهم پیچیده اشان.
خنده دار بود....گاه چیزهایی توی زندگی میشدند حسرت, میشدند آه و افسوس که زمانی به بودنشان میخندیدی و حالا به نبودنشان....
مثل چفت همین دستها.. مثل چراغهای روشن همین خانه ها... نق و نوق های کودکی که پیچیده بود توی راه پله ی تاریک.....
امروز,همانجا توی بازارچه,توی حجره ی تنگ و تار ش هوای"مادر"به سرش زده بود... هوای عطر خوش دستهایش.. هوای ریسه های گل میخک دور گردنش....
با دنیایی امید وآرزو به دیدنش آمده بود و حالا نشسته بود وحسرت نبودنش را میخورد.
پلکهای خیسش سوزن سوزن میشد. حس میکرد عدسی چشمانش هم از زور گریه متورم شده ,آنهمه که دنیا امروز برایش تار و وارونه بود.
زن جوان واحد همسایه گفته بود خانوم سماواتی یکسال قبل به کما رفته و دیگربرنگشته...
زن گفته بود و نگاه خودش از روی شانه های کوتاه او,با ولع درو دیوارهای کاغذ پوش خانه را بلعیده بود.
romangram.com | @romangram_com