#تا_آسمان_پارت_222

انگشتانش را لای موهایش سراند:خواهش...

_باید قول بدی دفعه ی بعد ی دو تایی با هم بریما..

صدایش زمزمه شد:حتما...

خداحافظی که کرد نگاهش هنوز روی گوشی بود.همین امروز که سوزان هم نبود بایداین حس تنهایی مزخرفش گل میکرد.?نگاهی به تایمر لب تاب انداخت. امروز چند شنبه بود.؟

سیمین گفته بودآسمان چه روزایی کلاس دارد؟..با سر شصت کشید روی پیشانی.اصلابرای چی باید فکرش را میکرد. هر ساعتی که کلاس داشت .مگر مهم بود؟

پووفی کرد و نخ سیگاری گذاشت روی لبش. با حس بوی ته گرفتگی, سیگار را انداخت روی میز.بی اهمیت به بخاری که مچ دستش را زد,در قابلمه را کشید و انداخت روی گاز.نگاهش به تکه های خمیری بود که چسبیده بودند کف قابلمه.

غر غر کنان از دسته داغ قابلمه بلند کرد و انداخت توی سینک و آب را بست رویش.دست به کمر, نگاهش را داد به بالا آمدن پاستاها:اینم از ناهار امروز مون..

***

"آسمان"

پیش چشمهایش که تارشد انگاربه خودش آمد.شاید نزدیک به یکساعت بود که مثل دیوانه ها ,آنجا روی همان نیمکت سیمانی سبز رنگ در همان بلوار همیشگی نشسته بود و زل زده بود به رو به رو.

به چراغهای روشن طبقه ی دوم آپارتمان آنسوی خیابان.

به تراس کوچکش.. به گلدانی که جایش را داده بود به جا رختی و دبه های کوچک وبزرگ ترشی...


romangram.com | @romangram_com