#تا_آسمان_پارت_221
انگشتش با سستی کشیده شد روی صفحه.صدای شاکی اش را که شنیدچشمهایش هم بسته شد.
_الو...?.. مهراد.. کجایی تو...?
الو الو گفتنهایش باعث شد سکوت را بشکند:الو...
بازتاب نفس بلندش گم شد میان صداهای آنسوی خط:مهراد.. سلام.. میشنوی صدامو?
_سلام.. آره .. میشنوم.. چطوری .. خوبی تو?
_مرسی.. خوبم.. چرا چند روزه هر چی زنگ میزنم جواب نمیدی?نگرانت شدم!
چند روز دوری انگار ,کار خودش را کرده بود . همچین ابراز احساساتی از سوزان بعید بود.پیشانی اش را مالید:سرم شلوغ بود... اونجا چه خبر.. خوش میگذره..?
صدای هیجان زده اش تو زوزه ی باد دور و نزدیک میشد:واااای.. جات خالی واقعا..نمیدونی که .. بهشته اینجا بهشت...چه آب و هوایی... چه ساحلی...
لبهایش کش آمد:خوب پس حسابی بگرد و استفاده کن...
_نمیدونییییی چه لباسایی هست که.. کیف و کفشاش هوش از سر آدم میبره...
سرش را گذاشت رو پشتی مبل و نگاهش را بند کرد به چراغ׃هر چی دیدی خوشت اومدبخر.. نترس... هر جام کم آوردی بگو تابریزم به حسابت.....
صدایش بیشتر شبیه فریاد شد:مرسیییی.. عشقم...مرسی..
romangram.com | @romangram_com