#تا_آسمان_پارت_220

لبخند عجولی تحویل نگاه ریز شده ی سیمین داد.

_باشه پس.. دیگه نرو تو کوچه.. همین جا منو پیاده کن از آقا رسول یه کم سبزی خوردن بگیرم سری تکان داد و کنار جوب حاشیه ی پیاده رو نگه داشت.

***

معده اش مالش میرفت. همه ی بسته ی پنه را خالی کرد تو ی قابلمه,با یک لیوان بزرگ شیر,سرش. با دست و دلبازی چند قاشق خامه هم به آن اضافه کرد. با وسواس نگاهی به محتویات قابلمه انداخت. یعنی سیرش میکرد.?

زیرش را کم کرد و درش را گذاشت.

این روز ها برنامه ی غذایی اش به هم خورده بود. نه صبحانه اش معلوم بود نه وعده ی ناهارش درست و به موقع. میماند شام که به لطف نگاه های پر حرف و حدیث حاج حجت و باقی عوامل ,از چند روز قبل قید آن را هم زده بود.

سر کرد توی یخچال و شیشه ی خیارشور و بطری دلستر را برداشت و گذاشت روی اپن.زیر سیگاری را کشید سمت خودش و راه افتاد توی هال.

خودش را پرت کرد روی کاناپه و لب تاب را باز کرد روی زانو ها.توی این فاصله که ناهارش آماده میشد میتوانست سری به ایمیلهایش بزند.

دست دراز کرده بود سمت عسلی و پاکت سیگارکه گوشی اش لرزید.بازش کرد .

چشمان خسته اش مکثی روی کلمات کرد و دوباره برگشت.

شاید این دهمین پیام سوزان بود که از آن روز بی جواب گذاشته بود.مثل آدمهای تاخرخره لبریز ,گنجایش حتی یک کلمه را هم نداشت.نه گفتنش...و نه دیگر شنیدنش را...

خیره به سقف نفسش را بالا داد. با لرزش گوشی توی مشتش, اینبار اسمش روی صفحه افتاد.


romangram.com | @romangram_com