#تا_آسمان_پارت_219

حالا باید حواسش را جمع میکرد تا جلوی سیمین گاف ندهد?

_برو با احمدی صحبت کن ببین میتونی ساعت کلاساشو بندازی بعد از ظهرا... خودش که روش نمیشه به حاجی حرفی بزنه...

کلاس.. آموزشگاه ... احمدی... یک چیزهایی داشت کم کم توی ذهنش رنگ میگرفت.جرقه بالاخره زده شد.

یاد حاج عباس مولائی افتاد.رفیق قدیمی حاجی ودامادش, روزبه احمدی.

همان مرتیکه ی چشم چران پادر هوا...?که اسم خودش را گذاشته بودگرافیست?آسمان میرفت کلاسهای او?

گرمش شده بود.شیشه پنجره را تا ته پائین داد. دستی به پشت گردن مرطوبش کشید.

″باشه″ ی زیر لبی گفت و سرش چرخید سمت پنجره ی خودش انگشت اشاره اش راکشید روی لبهای بسته اش. ساختمان قدیمی نبش خیابانش را خوب یادش بود و تابلوی بزرگ سر درش را.همانی که تصویر لبخند مونالیزا را با نقطه های سیاه روی آن ترسیم کرده بودند.

_کجا داری میری مهراد?

مرد بود و نمیدانست سر زنش کجا گرم ؟واقعا اسم این را گذاشته بود زندگی?

یاد حرف حامد افتاد.سیمین صدایش میزد.نگاه بی حواسش چرخید:جانم متوجه نشدم...چی گفتین?

_میگم اینجا چرا آوردی منو...?

_ شرمنده الان یادم افتاد جایی کاردارم.. باید حتما برم... فردا میرم دیدن مامان...


romangram.com | @romangram_com