#تا_آسمان_پارت_218
ابروهایش به هم چسبید.هفته ی قبل.؟هفته ی قبل که کسی خبرش نکرده بود. از کجا بایداز قرار جمعه شبهایشان خبر دار میشد؟
_ منم جای مادرت.... از حرفام ناراحت نشو قربونت برم... سعی کن حداقل کاراتوواسه شب جمعه نگه ندار. توهم بیا یه ساعتی بشین . بزار دل اون زن هم یه کم آروم بگیره...مادره.. دلش شکسته... دیروزم نکه آسمان از ظهر اونجا بود گفت فردارودیگه نمیام.
دیروز?دیشب?
یاد کوله پشتی اوافتاد که انداخته بود کف آشپز خانه.زبانش را کشید روی ردیف دندانهای بالائی اش. ظاهرا داشت میرسید به بحث مورد علاقه اش.
لبخندی کنج لبش نشست.. تیری بود که توی تاریکی رها میکرد:آره .. راست میگین یادم نبود... به منم گفته بودامروز میمونه خونه استراحت کنه...
خنده ی پر صدای سیمین فضای ماشین را شکافت:همه ی دیروز و چشماش خمار خواب بود. نشسته چرت میزد طفل معصوم.. از دست احمدی حسابی شاکی بود...
احمدی?چشمهایش باریک شد. اسمش زیادی آشنا میزد.
زیر لب تکرار کرد:احمدی...
_از ساعت کلاساش راضی نبود.....
ظاهرا سیمین بیشتر از مادرش به دردش خورده بود.
نگاهش را از مسیر رو به رو گرفت .روی زبانش آمد :چرا ناراضی بود?
_نگفته مگه?
romangram.com | @romangram_com