#تا_آسمان_پارت_217
-آهان....همین پیش پای تورفت.
انگشت اشاره اش را کشید روی تیغه ی بینی اش. نوچی کرد.پس با این حساب تمام برنامه هایش به هم ریخته بود.
_چیزی شده مگه?
فرمان را زیر انگشتانش فشرد׃نه نه طوری نیست...
سیمین کیف دستی اش را باز کرد.گوشی تا شوی قدیمی اش را گرفت تو ی دستش .
_بزار یه زنگی بهش بزنم خبرش کنم که امشب میرین اونجا تا زود بیاد خونه....چون نمیدونست....
فرمان را چرخاند و نیم نگاه دقیقی سمت سیمین انداخت:چطور؟
-چون دیروز آسمان اومده بود اونجا دیگه فکرکردیم امروز نمیاد.....برا همون رفت مولودی.
سیمین تلفنش را گذاشت روی گوش .با دست اشاره زد به چرخ دستی برخیابان.
_نگه دار یه کم قاچ و فلفل دلمه ای بگیرم واسه شام ماکارونی درست کنم. هم تو دوست داری هم آسمان...
با پشت شست کشید روی پیشانی.
سیمین نگاهی به صفحه گوشی انداخت׃ دور بزن.. برم گردون خونه....حاج خانوم هم که جواب نمیده.. منو بزار دم در بعد برو دنبال آسمان.جمعه ی هفته قبل کلی منتظر شدیم تا توهم بیای دور هم باشیم...که کار داشتی نشد....
romangram.com | @romangram_com