#تا_آسمان_پارت_216

_خونه دیگه.

_بیاین بالا...

_نه قربونت برم ... مزاحمت نمیشم... مسیرم سر راسته با تاکسی میرم...

در را از داخل برایش باز کرد:میرسونمتون بعد بر میگردم... بفرما بالا..

سیمین روی صندلی که جا گرفت راه افتاد:چیزی لازم داشتین بگین تا نگه دارم...

_قربون دستت پسرم....

_چه عجب امروز از محبوبه جون زود دل کندین?

گره ی روسری اش را دو باره بست و خندید:امروز کار خاصی نداشتم...حاج خانوم هم که مولودی دعوت بود.. اینه که گفتم یه کم زود برم خونه و به کارام برسم....داوودم ازدیشب دور از جونت یه کم کسالت داره...

از تمام صحبتهای سیمین فقط مولودی را شنیده بود.عضلاتش شل شد.

_دیر میاد?

سیمین گیج نگاهش میکرد:کی؟

-مامان دیگه...مگه نگفتین رفته مولودی


romangram.com | @romangram_com