#تا_آسمان_پارت_215
فشار پنجه ی حامد روی بازویش مجبورش کرد عقب گرد کند.
صدای آرام و توبیخ گرش آمد:تمومش کن مهراد تمومش کن خواهشا.یه کاری نکن که بعد ها پشیمونی به بار بیاره. تا بیشتر از این گند قضیه بالا نیومده جمع و جور ش کن.
بازویش را با حرص آزاد کرد.انگشت اشاره اش را کوبید وسط سینه ی حامد :دوست
چندین و چند سالمی درست. جای برادرمی درست.. تو هر شرایطی کنارم بودی.. اینم درست..ولی همه ی اینا دلیل نمیشه به خودت اجازه دخالت توزندگیمو بدی.
چشمان تنگ شده ی ملامت گر حامد و سری که با افسوس تکان میداد آخرین چیزی بودکه دید.
***
داشت میرفت سمت خانه ی پدری که سیمین را کنار خیابان دید .دو تا بوق کوتاهی که زد,زیر سرو صدای خیابان گم شد.مجبور شد شیشه را پائین بکشد.خم شد سمت صندلی کناری. صدای بلندش, سیمین را از جاپراند.
_به به کَبلایی سیمین!
چشمهای جاخورده ی سیمین را که دید ,خنده اش گرفت.
_اع..... توئی مهراد?
سرسیمین خم شد سمت پنجره:ترسوندیم بچه...
از آئینه بغل پشت سرش را پائید و کشید کنار جدول:کجا دارین میرین?
romangram.com | @romangram_com