#تا_آسمان_پارت_214

_یعنی میخوای بگی نفهمیدی چرا ?

_اونی که نفهمیده ظاهرا زن توئه...یه بار گفتم و برای بار دوم تکرار میکنم رابطه ی منو سوزان به احدی مربوط نیست...امیدوارم دیگه لازم نباشه برای بار سوم تکرار کنم.

دست به سینه شدن طلبکارانه ی حامد باعث شد رو بگیرد.

_دیگه شورشو در آوردی مهراد. اینم شد زندگی آخه?

تیز برگشت سمتش و رخ به رخش ایستاد:منم که از اولش گفتم زندگی نیست. نگفتم?

شماها اصرار دارین.. اسمشو...

_زندگی نیست پس چیه?بازی?فیلم.... قصه?

نگاه بی تغییرش رو صورت سرخ شده ی حامد بود روی رگ برجسته ی گردنش. کم پیش می آمد اونو اینطور عصبانی و صریح ببیند.

-بکش کنار حامد.

_میاین یا ما بیایم?

نفس داغش را فوت کرد.حامد بد موقعی را برای کل کل انتخاب کرده بود. زمانی که تمام حواس پنج گانه اش نیاز مبرمی به سکون وآرامش داشت.

با ضربه آرام کیف کنارحامد را زد:خداحافظ


romangram.com | @romangram_com